خضر تشنه کام
وحید قاسمی
برنیزه روی پای خودت ایستاده ای مردی شدی، برای خودت ایستاده ای مثل بزرگهای قبیله چه با غرور! بر پای ادعای خودت ایستاده ای شانه به شانه ی همه سرهای قافله همراه مقتدای خودت ایستاده ای تو پا به پای اکبر و عباس بر سنان تنها به اتکای خودت ایستاده ای ذبح عظیم، بت شکن، پیر کربلا در وادی منای خودت ایستاده ای ای خضرتشنه کام، دراین گوشه ی کویر بر چشمه ی بقای خودت ایستاده ای ما بین ناقه های من و عمه زینبت در مروه و صفای خودت ایستاده ای رأست چگونه بر سر نی بند می شود!؟ بی شک تو با دعای خودت ایستاده ای در آسمان ابری سنگ و کلوخ شهر با سعی بالهای خودت ایستاده ای پیش سپاه ابرهه ی عابران شام مانند کعبه جای خودت ایستاده ای من را دعا کن از سر نی، کودک رباب در محضر خدای خودت ایستاده ای
دیدگاه تان را بنویسید